زندگی
زندگی


انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه  می روند.
   

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.
   

در سبد جلو ,صفات نیک خود را می  گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را
 

  نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را بر
 

صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم . در همین
 

زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می
 

کند,تمامی عیوب او را می بینیم .
 

بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه
 

بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود
 

به ما با همین شیوه می اندیشد.
پائولو کوئیلو

شنبه 1 بهمن 1390(بازدید ), :: 16:14 ::  نويسنده : مهرنوش

دست خودت نیست

زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی!

دست ِ خودت نیست ، زن که باشی گاهی حریصانه بو میکنی دستهایت را شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش لابه لای انگشتانت مانده باشد !

دست خودت نیست ، زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد!

دست ِخودت نیست، زن کــــه باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی ...

من زنـــــــــم !!!

نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن اگــــــــــر بخواهم تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ........

 

سه شنبه 13 دی 1390(بازدید ), :: 10:21 ::  نويسنده : مهرنوش

امروز صبح که با صدای ضبط صوت جمشیدآقا از خواب بیدار گشتم خیلی احساس کسالت می‌نمودم آخر دیشب تا ساعت ٣ جمشید‌آقا داشت با دوستانش یک بازی بد انجام می‌داد و همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌های یکدیگر فحش‌های زشت و زننده می‌دادند. من نمیدانم چرا همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌ها فحش می‌دهند؟ مگر آنها چه گناهی مرتکب شده‌اند؟ من نمیدانم.
دیشب آنها شرط بندی نمودند که هر کس بازنده شد برای بقیه برود و صبحانه کله‌وپاچه خریداری نماید ولی آنها همه‌شان صبح خواب ماندند و خدا را شکرگزاری می‌نمایم که نرفتند کله‌ پاچه بخرند چون شرط‌بندی گناه میباشد و دارای عواقب و کیفر اخروی میباشد.
بعدش به دستشویی عزیمت نمودم. در آنجا دوست جمشید‌آقا که در پشت لبهایش سبیل میباشد خیلی حالش بد بود. دوستاش میگفتند دیشب تگری زده‌است. من نمیدانم 

 



ادامه مطلب ...
دو شنبه 21 آذر 1390(بازدید ), :: 21:8 ::  نويسنده : مهرنوش

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

 

شنبه 12 آذر 1390(بازدید ), :: 1:46 ::  نويسنده : مهرنوش

الف . کدام یک خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟

ب.آیا میتوانید دوقلو ها را تشخیص دهید؟

ج.چند زن در تصویر فوق وجود دارد؟

د.چند نفر خوشحالند ؟

ر.چند نفر ناراحت هستند ؟

جمعه 11 آذر 1390(بازدید ), :: 1:20 ::  نويسنده : مهرنوش

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد

سه شنبه 19 مهر 1390(بازدید ), :: 20:49 ::  نويسنده : مهرنوش

هفته پیش از قبولی در كارشناسی ارشد ذوق زده بود، از این كه جواب سرسختی هایش را گرفته، به آینده فكر می كرد، از این كه به تهران می آید، از این كه شغل مناسبی پیدا می كند، ازدواج و داشتن همسری ایده آل و شاید رسیدن به تمام رویاهای بلندپروازانه، اما هنوز یك هفته نمی گذرد، بدن بی جانش در گوشه اتاقكی نیمه مخروبه به نام حمام پیدا می شود. گفتند اسید پر شده در لوله های آب گرم، خفه اش كرد، گفتند 4 ساعت در حمام رها بود و كسی سراغش را نگرفت، گفتند امدادگران تلاش خود را كرده اند اما بی نتیجه بود و تیم ویژه ولی بی نام و نشانی مسوول شده تا جزئیات مرگ دانشجوی جوان كارشناسی ارشد پلیمر در دانشگاه امیركبیر را بررسی كند. همه این بهانه ها كافیست تا پرونده مرگ او با مهر اتفاقی و ابراز تاسف و تاثر برای همیشه بسته شود.
اما كسی نمی پرسد چرا دانشجوی كارشناسی ارشد باید چند شبانه روز در نمازخانه دانشگاه سرگردان بماند و چون اتاقی در خوابگاه خالی نیست، از كمترین امكانات زندگی محروم باشد تا پس از چند روز مجبور به استفاده از حمام مخروبه خوابگاه شود؟ كسی نمی پرسد مگر قرار نبود دانشجویان دختر با بن بست كمبود خوابگاه روبه رو نشوند؟ مگر قرار نبود طبق سیاست های وزارت علوم، دانشگاه ها توسعه كمی و كیفی پیدا كنند؟ چه شد كه در دوره كارشناسی ارشد، بار افزایش ظرفیت برای یكی از بهترین دانشگاه های كشور آنقدر سنگین شد كه آن را مجبور به اسكان دانشجویان خود در گوشه نمازخانه و راهرو و... كرده است؟ چرا این روزها بهترین دانشگاه های كشور مانند تهران یا امیركبیر خارج از برنامه ریزی های از پیش تعیین شده، دانشجویان كم سن و سال را در بیغوله هایی اسكان می دهند كه تا اتفاقی گریبان یكی از آنان را مانند آمنه زنگنه دانشجوی جدیدالورود كارشناسی ارشد پلیمر نگیرد، نگاه ها به سمت آن نمی گردد. این در حالی است كه مسوولان فرهنگی دائم بر آسیب پذیری اتاق ها و خانه های دانشجویی یا همان مجردی هشدار می دهند، در حالی كه هیچ كدام راه حلی برای دانشجویان غریب شهرستانی ندارند! شورای صنفی دانشگاه امیركبیر، افزایش ظرفیت دانشگاه را بدون تعبیه امكانات اولیه، عامل اسكان دانشجویان در اماكن غیراستاندارد می داند، یعنی همان سیاست افزایش تعداد دانشجو كه مسوولان نظام آموزش عالی به آن مباهات می كنند و به آن غره اند، بتدریج به روندی آسیب زا تبدیل می شود كه در ساده ترین شكل با اتاق هایی شلوغ، سرویس های بهداشتی كثیف، راهروها و نمازخانه هایی پر از دانشجوی تازه وارد و... خودنمایی می كند. مسوول مرگ دانشجوی 23 ساله كیست؟ شاید در هر نظام آموزشی پیشرفته ای این اتفاق به ظاهر ساده می توانست مدیران دانشگاه یا حتی وزارت علوم را به میز پاسخگویی بكشاند.


یک شنبه 17 مهر 1390(بازدید ), :: 20:41 ::  نويسنده : مهرنوش

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.
سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.
هر دو حاضر شدند.

سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.
وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، "در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است!
اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

 

جمعه 15 مهر 1390(بازدید ), :: 3:4 ::  نويسنده : مهرنوش

شاید روزی فرا برسد که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای

که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است

و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است

و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه

زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.

بگذارید آن را بستر زندگی بنامم .

بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند …



ادامه مطلب ...
یک شنبه 15 اسفند 1389(بازدید ), :: 22:56 ::  نويسنده : مهرنوش

دم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ ویا بسیار مشکل هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

یک شنبه 1 اسفند 1389(8بازدید ), :: 21:23 ::  نويسنده : مهرنوش
20 دلیل محکم برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید : 
 

 1. نام خانوادگی بچه هايتان تابع نام خانوادگي شما است.

2  .مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.

 
 
 
 

ادامه مطلب را ببینید



ادامه مطلب ...
سه شنبه 26 بهمن 1389(11بازدید ), :: 22:54 ::  نويسنده : مهرنوش

مگه چندبار به دنيا مي آيم؟

مگه چندبار از دنيا مي ريم؟

مگه در كل چقدر زمان داريم؟
مگه در كل چقدر  واسه صحبت كردن داريم؟
مگه در كل چند تا دوست داريم؟
مگه چقدر اونا رو دوست داريم؟
مگه سهم ما از اين دنيا چقدر؟
مگه ما كي هستيم؟
مي گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن آدم كم مي شه!!!
تو اين 21 گرم چيه مگه؟ چي از ما كم مي شه؟ اين 21 گرم چقدر ارزش داره؟
۲۱ گرم وزن يه سكه 5 سنتيه!!! يه تيكه شكلات!!!
تو اين 21 گرم چيا هست كه زندگيه آدما بهش وابستست؟!!!
با اين اوصاف چرا بايد لباس يه گوسفند رو بپوشيم و از پشت به هم خنجر بزنيم؟

فقط به خاطر راحت طلبي؟ به خاطر داشتن يه زندگيه مرفه؟!!

            

 



ادامه مطلب ...
سه شنبه 22 بهمن 1389(20بازدید ), :: 23:40 ::  نويسنده : مهرنوش

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ

اکنون تو با مرگ رفته ای و من. ايتجا. تنها به اين اميد دم می زنم که با هر ((نفس)).((گامی)) به تو نزديکتر مي شوم ..... آری اين زندگی من است
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان زندگی و آدرس daryae.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:





آمار وبلاگ:  

بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 20
بازدید هفته : 50
بازدید ماه : 246
بازدید کل : 8022
تعداد مطالب : 25
تعداد نظرات : 102
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


-->